نسیم ۸۴

اجتماعی . هنری . سیاسی ......... و در ضمن " نسیمی "

شش فیلم . شش یادداشت
نویسنده : علیرضا - ساعت ۱:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/۱٦
 

یادداشت هایی بر سینمای منزوی

 


شغل من : مرگ

 

مرگ کسب و کار من است . کارگردان : امیر ثقفی

 

همیشه باید در جشنواره فیلم فجر نسبت به کارهای اول کارگردان ها تا حدی  خوشبین و امیدوار بود خصوصا که اگر قصد ایشان ساختن فیلم های اجتماعی مبتنی بر واقعیت جامعه ایران باشد .  "مرگ کسب و کار من است " فیلم امیدوارکننده است که قصه ی آن  قصه ی فقر است ، فقری که در نبود شغل و وفور بیکاری تبدیل به فرشته ی مرگی میشود که آدم ها را در گردباد خود به درون میکشد و آنها را قربانی شرایط اسفناک اقتصادی و اجتماعی میکند ، گرباد مرگ در فیلم دور باطلی است که تا زمانیکه فقر در جامعه جاری است ادامه دارد .

فیلمساز سعی داشته تا در این دایره تکرار شدنی دزدی ، مرگ و دستگیری سه قصه شبیه به هم را بیان کند ، با این تفاوت که یکی در ابتدای روند یکی در انتهای روند و دیگری که قصه ی اصلی فیلم را تشکیل میدهد به صورت کامل بیان میشود .

مایه های  رئالیست سوسیالیستی در قصه های فیلم به شدت عریان است : کارگران بیکار ، دزدی از کارخانه ، جنایت به خاطر فقر ، صف های طویل شیر ، پلیس هایی که بحران های اجتماعی آنها را هم به دام درد و مرگ کشیده ، کودکان یتیم و آدمهایی که برای پول دست به هر شغلی میزنند و در نهایت همه ی اینها در فضای خشک و سگ لرزه روستای محروم با فیلم برداری  رنگمایه های سرد و سفید و فضای گرگ و میش در کنار هم جمع میشوند تا با تلفیق بحران های روانی و جسمی بر عظمت واقع گرایی اندوهناک بیافزایند .

 

فیلم را میتوان در در دو بخش جداگانه نگاه کرد ، نیمه اول و نیمه ی دوم  .  در نیمه اول ایده شکل دهنده که  مانند بمب منفجر شده و ترکش های آن تمام جامعه روستایی را فرامیگیرد  به خوبی پرداخت و معرفی میشود و از تنش و تصویر خوبی بهره مند است  ، اما در نیمه دوم ما با ریتمی کند تر و بیش تکرار شونده روبرو میشویم طوری که شاید 10 تا 15 دقیقه از بخش پایانی فیلم فاقد انسجام و قصه های بکر فرعی باشد تا جایی که مخاطب را خسته میکند و به ریتم فیلم ضربه نامطلوبی میزند . با این حال  فیلم  اثری نسبتا گیرا و خوش ساخت است  که با پایانبندی زیبا و انتقادی آن از شرایط نامطلوب اقتصادی بسیاری از روستاهای کشور ، به عنوان فیلم اول جا پای نسبتا محکمی را برای کارگردان آن استوار میکند . 

 

 

فیلم - رمان

چیزهایی هست که نمیدانی ...کارگردان : فردین صاحب زمانی

ای کاش فیلمساز  "چیزهایی هست که نمیدانی " در گزینش  قصه ها و ماجراهای کوچک فیلم هم مانند کیفیت تصاویر و نورها و رنگ های آن دست به انتخاب میزد . قصه های کوچک که کلیت فیلم را میسازند فقط در حد چند لمحه و گذر و عبور ، اصالت سینمایی دارند و آن ظرفیت و کنش لازم را برای شکل دهی یک فیلم نامه کامل و بلند دارا نمیباشد  . از طرفی اگر فیلم را بر مبنای شخصیت و نه داستان بدانیم ، شخصیت های دوم و فرعی هم آنقدر ماجرا و خلاقیت ندارند که جای یک قصه اصلی و با هدف مشخص را پر کنند  و اصلی ترین مشکل فیلم هم همین جاست که باعث میشود تا ما با یک فیلم کند و کسل کننده روبرو شویم و به جای دقت و تمرکز به فیلم چشمهایمان را ببندیم به چیزی دیگری فکر کنیم و یا خودمان را با برنامه جشنواره باد بزنیم چرا که روایت  از حرکت باز می ایستد و فیلم در جایی از فیلم نامه ثابت باقی میماند . سکوت هایی  که گه گاهی بیش از حد ملال آور است و فیلم در خلائی از قصه به سر میبرد که جز عکس های متحرک غمناک و تکراری چیزی برای ارئه ندارد و شاید اگر همین عکس های زیبا نبود  فیلم به هیج وجه نمیتواست برای بیننده قابل تحمل باشد  و به چاهی از سکوت و ملال سقوط میکرد ، اما نماهای گرم و خوشرنگ فیلم در نقش تکیه گاهی برای مخاطب ستون میشوند تا از خستگی او در مصاف دیدن فیلمی کند و بد ریتم جلوگیری کند .

قصه کلی فیلم قصه روشنفکری  منزوی بنام علی است ، او در روزگار جوانی آنقدر میخواست  بلند بپبرد که  ترس شکست و سقوط او را از حرکت منصرف کرد تا تنهایی و انزوا را پیشه کند . علی که بعد از دانشگاه اکنون در میانسالگی است ، راننده آژانس شده و در دنیایی پر از فضاهای کافه های نوستالژیک با ماشین بیوکی که مانند کافه ای سیار است و در آن برای مسافران قهوه سرو میشود و نوارهای کاست خاطره ساز پخش میشود و در خانه ای که بر مبنای کافه های قدیمی رنگ و صندلی هایش چیده شده به سر میبرد ، زندگی در جامعه ای که همه چیزش عوض شده و گویی که او تنهای کسی است که بر مدار گذشته باقی مانده و در دنیای خاطره ها زندگی میکند . حتی سرگرمی او هم رفتن به کافه ای قدیمی است که در آن یاد های گذشته را خاک کرده . علی در زندگی قدیمی و غمبار و پر از سایه خود ساکن مانده و در مشاهده با تغییرات و آدم های تازه ی پر سر و صدا تنها سکوت را پیشه میکند ، سکوتی از بی حوصلگی و بی انگیزکی .

شخصیت علی در طول فیلم در ذهن مخاطب به بلوغ میرسد اما مشکل فیلمنامه اطرافیان او و ماجراهای فرعی پیرامون علی است که عاری از کشمکش و جذابیت لازم  و بیش از حد روزمره اند . قصه ی آنها داستان مردمانی است که این روزهای زیاد میبینیم و از کنارشان ساده میگذریم و سادگی بیش از حد آنها است  که در مقایسه با شخصیت مرکزی فیلم جا میمانند و  به کلیت فیلم آسیب میزنند . اما در جایگاهی بالاتر قهرمان فیلم که  زندگی گیاهی و پر از سکوت را در پیش گرفته و حتی اشیاء و گربه ی خانه او هم با او یکی شده اند و حال او را  برای ما بازمینمایانند ،علی زندگی ناقص را پشت سر گذاشته و پیش رو را هم همان تکرار گذشته میبیند و این اطرافیان او هستند که سایه ای از شخصیت علی را برای ما بازمیشناسند ، شناختی که ناقص و متفاوت از یکدیگر بوده و بر پایه ی گمان دیگران در فیلم در ذهن ما شکل میگیرد .

از داستان فیلم پیداست که ماجرا برای تبدیل شدن به یک  " رمان " که  سرشار از حسب حال نویسی نویسنده از روان و درون شخصیت ها باشد از انگیزش کافی برخوردار است اما این قصه برای تبدیل شدن به  فیلم نامه و در نهایت فیلم نیاز به جذابیت ها و کنش های خلاقانه ی بیشتری داشته که جای آنها را در فیلم تلالؤ نماها و رنگ ها و نورها و بعضی لحظات عاشقانه ی پر از تردید و اما و اگر پر کرده  که در نهایت فیلم را به اثری کم رمق و متوسط تبدیل کرده است .

 

 

تلویزیونی و ضد سینما

 

آئینه های روبرو ... کارگردان نگار آدربایجانی

 

حکایت آینه های روبرو حکایت انتخاب یک سوژه ی ناب با فیلم نامه ای ضد ریتم و اجرایی تلویزیونی است ، مشکل اصلی ریتم فیلم در دو عامل مهم خلاصه میشود ؛ از طرفی مخاطب تازه در دو سوم پایانی فیلم می فهمد که سوژه از چه قرار است و از طرفی دیگر عامل اصلی فرار و گریز و کشمکش فیلم در قیاس با فضای اجتماعی جامعه امروز  شهر نشین بسیار غیرواقعی به نظر میرسد ، قابل باور نیست که در یک خانواده مرفه در تهران امکان این مساله وجود داشته باشد که دختری به اجبار پدرش با پسری که عاشق دختری دیگری است حاضر به ازدواج باشد و از طرفی نه تنها دختر بلکه پسر هم علی رقم میل باطنی و علاقه به دختری دیگر به این ازدواج تن دهد گویی ما در میان عشیره و جامعه ای سنتی هستیم که تا این حد نظر پدر دختر عامل ازدواج نه تنها فرزندش بلکه پسری در فامیل شود و نه در کلان شهر تهران و یک خانواده مرفه و امروزی !!!!

مشکل بزرگ دیگر فیلم در این نکته خلاصه میشود  که پس از  گذشت یک ساعت از زمان فیلم تازه ما با سوژه ی اصلی آشنا میشویم و در طول این مدت چه در قصه و داستان ، چه در زمینه ی نقش آفرینی بازیگران خصوصا کاراکتر نه چندان دلچسب زن سنتی یعنی رعنا و چه در سبک فیلم برداری ، نوع نماهای تلویزیونی و تصاویر رنگ پریده  ، فیلم تصویر و داستانی هنرمندانه و قابل تحمل برای عرضه ندارد از طرفی نکته به شدت منفی در روایت فیلمنامه آن است  که پس از مشخص شدن ایده اصلی فیلم دو بازیگر اصلی رعنا و آدینه تمام سئوال های پیش آمده در یک ساعت آغازین برای مخاطب را تنها در چند دقیقه نریش  قصه وار پاسخ میدهند اتفاقی که جای آن را میتوانست  فلاش بک ها و عقب گرد به گذشته ی تصویری شخصیت ها پر کند و یا لابه لای قصه های فیلم در ادامه داستان بازگو میشد . تصور کنید با فیلمی روبرویید که فیلم ساز توانایی قصه گویی و ارائه تصاویر و جذابیت نمایشی را ندارد و این ضعف خود را برای پاسخ گویی به ابهامات قصه با چند لحظه خود حکایت گویی بازیگران بپوشاند!!!  یعنی در در ساختار سینما دو سوم از زمان فیلم فیلم با شکست روبرو میشود  و یک ساعت از وقت تماشاگر هدر میرود و پس از آشکار شدن سوژه اصلی برای توصیف شاخه و برگ و سئوالات  تماشاگر پیرامون اتقاقات روی داده فیلم ساز " قصه ی شب " میگوید  تا در اقدامی سریع السیر تماشاچی را از شرح ماوقع آگاه کند .

در انتهای فیلم با گذشت نود دقیقه از فیلمی که فاقد حتی یک نمای خوب تصویری است و اجرای کم رمق فیلم ساز و بازیگران باعث شده تا ما به جای تماشای یک فیلم سینمایی با  فیلمی تلویزیونی  و کم حس و حال روبرو شویم ، کارگردان آخرین تیر خلاص را به بدن نیمه جان فیلمش شلیک میکند ، فیلم در تنشی به سر میبرد که پدر به ظاهر طرف پیروز ماجراست که خود این پیروزی و دستیگری هم به بدترین شکل ممکن بدون هر گونه هیجان و تعلیق اتفاق افتاده و هم چنین پدر در طول فیلم به هیچ وجه نظرش عوض نشده به ظاهر باید از اشتباهات گذشته ی خود در محافظت از دختر درس بگیرد اما او در کمال ناباوری همان اشتباهات قبلی را مرتکب میشود که قبلا  به خاطرش در دردسر و گرفتاری افتاده بود تا مسبب پایان خوشی عجله برای فیلمساز و تماشاگر شود  و به هر نحوی شده  قصه را از هچلی که در آن غرق شده نجات دهد !

اما با این حال ، فیلم در کنار تناقضات اجتماعی و ایرادات سینماییش از نگاه خوبی در مواجهه فرهنگ جامعه با یک مقوله حاد اجتماعی برخوردار است  و به جای نشانه گیری فرد یا گروهی خاص به نقد کل فرهنگ سنتی عوام  و اعتراض به آن میپردازد که با توجه به خطوط قرمز امروز سینمای داستانی ایران  سوژه ی نو و تازه ای در فیلم نمود میابد و  متاسفانه تنها همین را میتوان درفیلم غنیمت شمرد. البته برای کسانی که مستند های بی پروا و رادیکال ساخته شده  در مورد سوژه اصلی فیلم را دیدند ، آینه های رویرو  با تاثیر ، شدت و حجم تراژیک کم تری و چندین پله پایین تر از الگوهای مشابه البته در قالب مستند قرار میگیرد ، با وجود اینکه  فیلم میتوانست از  سوژه بالقوه ی خود استفاده بسیار بهتری در راستای ساخت فیلمی جذاب و پر کشش انجام دهد    

 

ای کاش فقط مادر بزرگ ها بودند

مرهم .... علیرضا داود نژاد

 

آخرین ساخته داوود نژاد حرف تازه ای برای گفتن ندارد ، فیلم به محوریت قصه ها و آدم ها و ماجراهایی میگذرد که بارها آنها را در فیلم هایی با محوریت مواد مخدر و دختران فراری دیده ایم و میتوان فیلم را حاصل ترکیبی از دو فیلم قبلی خود داود نژاد و آثار اجتماعی سال های اخیر سینما ایران دانست . ضعف اصلی فیلم در فقدان جستجو و کشفی تازه در لایه های امروز جامعه شهری ایران است ؛ دختران فراری آلوده به اعتیاد ، مردان میان سال زن باره ، شخصیت های تک بعدی خلاف بسیار دیده شده در آثار مشابه که گویی بازیگرانی جنتلمن هستند و تمام زور خود را میزنند تا با کمک داد و فریاد و نفرت و اخم و بی خیالی هویت شرور پوشالی خود را بر پرده ی سینما عرضه کنند . در بحبوحه ی این آدم های تک بعدی و تیپیک که فاقد عمق و تازگی هستند تنها امید و زیبایی فیلم را باید در نقش آفرینی مادر بزرگ ها دید ، که سکوت و نگاه های آنها هم خود به تنهایی یک ماجراست و حضور گرم و ماندنی یا به تعبیر فیلم ساز مرهم وار آنها از لحظات دلگرم کننده فیلم است ؛ حضوری فاقد دانای کل بودگی  و نگاه سنتی که جای آنها را سادگی و صمیمت همدمی امید بخش گرفته و همین بی اغراق و ملموس بودن بازی آنها باعث شده که اگر مادر بزرگ هایی کلیشه ای هم ببینم بتوانیم با آنها ارتباط برقرار کنیم و دوستشان داشته باشیم .

طنز تلخ ماجرا اینجاست که کارگردان مانند بسیاری از مردم عادی  در دام چیزی میافتد که خود نسبت به آن معترض است یعنی شناخت سطحی و تکراری از نسل امروز و این  مساله به عینه در نبود تازگی در دو شخصیت اصلی جوان فیلم قابل رویت است . به راستی چه فرقی میان نگاه آدم هایی که امروز  در خیابان و کوچه و بازار و با ظاهری همانند و قضاوتی تکراری میبینیم با شناخت و تصور فیلم ساز وجود دارد ، متاسفانه آگاهی کارگردان از نسل امروز محدود به چند آهنگ از گروه های رپ زیر زمینی میشود که با اجرایی به شدت سطحی و گزنده در فیلم نمایان شده است ، جوان هایی گیج از دود افیون و در هراس از زندگی که مدام نق میزنند و شکواییه های در چارچوب خط قرمز های سریال های آبکی اجتماعی تلویزیون با سر و صداهای گوش خراش و آزار دهنده از خود بروز میدهند . این ها همان حرف هایی است که قبلا دیده  و شنیده ایم و باید به کارگردان گفت : آقای داود نژاد نسل من تنها به این ویژگی های ظاهری و تکراری که در فیلم شما و سایر سینماگران مدام بازگو میشود محدود نمیشود ، ای کاش شما که در کارنامه تان آثاری چون " مصائب شیرین " و " نیاز " به چشم میخورد پا را کمی فراتر میگداشتید و از حرف های تکراری چند فیلم اخیرتان دوری میجستید  به بیان مسائلی نو بکر میپرداختید .

 

البته مرهم را نباید هم سطح با سینمای گیشه ای و فیلم های سفارشی اجتماعی این روزهای سینمای ایران و یا حتی فیلم های اخیر خود داوود نژاد ضعیف و ناامید کننده دانست چراکه این حضور مادر بزرگ های خون گرم  و دلچسب فیلم هست که آنرا از ورطه ی شکست نجات میدهد و به فضای فیلم حال و هوایی انسانی  و واقعی میبخشد اتفاقی که ای کاش با مشکل  اساسی فیلم یعنی تکراری بودن و نبود نگاهی نو به نسل امروز در فیلم داود نژاد آمیخته نمیشد .

فیلم تک لحظه های خوبی دارد مانند سکانس استعمال مواد مخدر دختر در ماشین و ایستادگی مادر بزرگ با جوانگ رپر بر فراز شهر و چند شخصیت دلنشین اما به همین ها محدود می شود . وجود اتفاقات داستانی در پی هم  ، که در انتها به ارتباط پایانی فیلم منجر میشود به شدت ساده انگارانه و باری به هر جهت گونه در نظر گرفته شده که به مانند چسبی به زور زنجیرهای داستانی جدای فیلم را به هم متصل میکند .

 

بی ادعا  و واقعگرا

سفر سرخ .... کارگردان  : حمید فرخ نژاد

اولین ساخته ی فرخ نژاد اثر بی ادعایی است که حکایت از روایت حدیث نفس و حرف دل  و جان فیلمساز از روزگار گذشته و سال های جنگ دارد . در فیلم فرخ نژاد تصاویر خاطره انگیز دوران  جوانی او  با ساختار سینمایی بومی و حاشیه ای در هم تنیده شده تا مهم ترین وی‍‍ژگی برجسته فیلم یعنی  نگاه ناب فیلم ساز نسبت به زندگی و واقعیاتی که تجربه کرده و با پوست و گوشت خود آن ها لمس کرده است به تصویر کشیده شوند . سادگی داستان و ارتباط خوب  آن با مخاطب حاصل جوشش درون و مواجهه عینی فیلم ساز با وقایع تلخ و گزنده  مردمان روستاهای مرزی  در سال های جنگ بوده است . سفر سرخ در شرایطی ساخته شده که سینمای ما از آثار نازل و پر خرج جنگی انباشته شده و ضد قهرمان بودن و سادگی این فیلم آنرا به اثری منتقدانه ، معترضانه و ضد موج تبدیل کرده است .

زیبایی فیلم در این کیفیت آن خلاصه میشود که  کارگردان به جای آنکه دوربین را از بالا قرار دهد تا نگاهی فوق حماسی و تراژیک به اوج اندوه و مصیبت مردم جنگ زده داشته باشد یا اینکه دوربین را پایین تر از نگاه آدم های جنگ بگذارد تا قهرمان سازانه و اسطوره وار به ستایش بی حد و حصر شخصیت های اصلیش بپردازد لنز دوربین را هم سطح نگاه و چشم بازیگران قرار میدهد تا دست به تفسیری عادی و واقعی از مهاجم و مدافع در دو طرف میدان جنگ زده باشد ؛ آدم هایی که عاشق میشوند ، آدم هایی که در میدان مبارزه پا پس میشکند و نقاب میزنند و با هر قدرتی خود را تطبیق میدهند و کسانی که تندروی میکنند اما در نهایت هدفی جز خدمت به کشورشان ندارند . شخصیت های اصلی انسان هایی هستند که در عظمت جنگ گم شده اند ، گروهی اندک که در مقابل ارتش عراق که به تعبیر فیلم ساز  " ارتش سوم  جهان در دوره خود " بوده دست به مقاومت میزنند و  به تعبیری دیگر مردمی روستایی که سروان عراقی فیلم آنها را نه یک ارتش کلاسیک که مردمی عادی با اسلحه ای در دست و ایستاده با سپرهای گوشتی و استخوانی توصیف میکند و همین ویژگی زنده و ساده اگرچه تبدیل به فیلمی عالی نمی شود اما به فیلم روحی بومی و هویت مند بخشیده است .

فیلم با وجود اینکه پس از ده سال امکان نمایش پیدا کرده به علت نگاه اعتراضی و انتقادی آن که در نتیجه گیری و آخرین سکانس فیلم به شدت مشهود است هنوز تازگی و حرف های زیادی برای گفتن دارد و شاید از علل اصلی رفع توقیف شدن آن را در اکران آثاری چون نفوذی و اخراجی ها و عوض شدن نگاه جامعه نسبت به جنگ با وجود این چنین آثار و فیلم هایی انتقادی دیگر دید ، با وجود اینکه سفر سرخ چندین پله از آثار ذکر شده در جایگاه بالاتری قرار میگیرد .

در میان کاراکترهای فیلم ، شخصیت خائن ، متلون و چند چهره فیلم که فردی سرگردان و فراری از دردسر توصیف شده از بار اندوه لحظات تراژیک اثر کاسته و باعث تعادل در همهمه جنگ و کشتار در دو قطب خیر و شر فیلم شده ، شخصیتی که از اصلی ترین عوامل توقیف ده ساله فیلم و آرشیو شدن آن تا به امروز بوده است .

نباید فراموش کرد که همین سادگی و بیش از حد حاشیه ای بودن هم تا حدی به فیلم ضرر زده و آنرا تبدیل به اثری کم کنش ، کم قصه و تک خطی کرده است . با تمام نقاط قوت و ضعف فیلم نزدیکی روایت و تصاویر فیلم به آثار مستند آنچنان که  در پایان فیلم با افه های خاک خورده و خش دار نگاتیو بر این ویژگی  تاکید میشود مهم ترین عامل موفقیت فیلم بوده و به عنوان اولین ساخته ی کارگردان آنرا تبدیل به اثری قابل قبول ساخته است .

تشویش بیهوده

 

آفریقا ....  کارگدان : هومن سیدی

 

آفریقا قصد داشته اثری جسورانه و نوگرایی باشد ، اتفاقی که فیلم ساز تنها در سکانس طولانی ابتدایی فیلم موفق به اجرای آن شده و در ادامه تنها تک لحظه ها و تکه های طنز است که در اثر قابل توجه می نمایاند و جز آن ما با قصه ای بی رمق و گفت گوهایی تکراری روبرو ایم . بی هدفی و نبود تخیل و خلایت داستانی در نیمه ی دوم اثر آنرا به ورطه ی شکست برده تا آنجا که در پایان فیلمساز چیزی برای شوکه کردن یا جذب شدن مخاطب به هیجانات فیلم ندارد .

آنچا بیش از حد در آفریقا  آزار دهنده میباشد  شباهت ساختاری و داستانی اثر به فیلم های بی مووی هالیوود با تم قاچاق مواد مخدر و دیالوگ هایی با اجراهایی اغراق شده و کلامی پر غلظت و نچسب از دو کاراکتری اصلی زن و مرد فیلم بوده است ؛ جیغ های فیلم اصلا قابل تحمل نیستند و صحنه های عذاب و و فریاد و ناله دختر عصبی و دم دستی از آب درآمده

.

فیلم با روایتی از لوح ساعت شمار به پیش میرود ، اشکال اینجاست که این پرده زمان شمار تشی ترمز گیر و ضد ریتم در اثر ایفا میکند که وجود آن بی دلیل بوده و گویی به عنوان چسبی تصنعی در جهت به هم پیوستن سکانس ها به کار رفته است. از سویی دیگر  ما با شخصیت های بسیار تک بعدی روبرو ایم که از آغاز  تا پایان  فیلم در دایره تکرار و تیپ میچرخند و رفتار قابل پیش بینی  و بی اهمیت آنها ادامه می یابد . چهار شخصیتی که یکی در  عالم هزل و شکری نوچه وار خود حل شده ، دیگری که بیشتر ساکت است ، در حس خود فرو رفته ، اوضاع را خیلی جدی گرفته و و با حالتی تصنعی منزوی و عصبانی رفتار میکند ، نفر سومی یک لات آپ گرید شده  در سینمای ایران است  که علاوه بر دسته ی پلی استیشن به چاقو و اسلحه هم خیلی علاقه دارد و مدام عصابیت و  رئیس بودن خود را با تمام انرژی وجودی و غلظت  گفتاریش  به سفارش کارگردان  با لعن و نفرین و قسم فریاد میزند  و در نهایت دختری که باید باور کنیم خیلی ترسیده ! و برای همین هم هست که  فقط گریه میکند و عجز و ناله خود را با جیغ و تمنا بروز میدهد ، گویی  او قصد داشته تا جایی که از دستش بر میآید موجبات رنجش خاطر هرچه  بیشتر مخاطب را محیا کند تا حقیقت پوچ و بد بختانه ی خود را به تصویر بکشد ! در حقیقت معضل و مساله اصلی شخصیت ها اغراق و تنش بیش از حد آنهاست ، که بند تشویشان از یک جایی از  دست کارگردان در رفته و نتیجه ای عکس و لوس شده در فیلم داده است .

 

 افسوس آنجاست که ایده ی فیلم ظرفیت خوبی برای تعلیق و چرخش در قصه داشته اما ما پس از آشنایی با ایده تنها با شاخ و برگ هایی ناقص و کال  و قصه های فرعی بی ارزش در فیلم نامه روبرو میشویم به طوری که اگر طنز سرخوش  کاراکتر کم عقل  ، چند میزانس و نمای زیبا و استاندارد و موسیقی احساسی فیلم نبود حاصل فیلمی غیر قابل تحمل و بی ارزش از کار در میآمد که آمیخته ای از  بی اسرانجامی و تشویش مضاعف را حاصل می شد .

 

..........................................

 

پی نوشت یک : تا اینجا به جز این فیلم هایی که به طور خلاصه در موردشان نوشتم . فیلم هایی دیگری  از جشنواره فیلم را هم دیده ام . جدائی نادر از سیمین بهترین فیلم اصغر فرهادی بود . یه حبه قند هم اگر چه بر خلاف نگاه و ایدئولو‍ژی من به زندگی بود  اما زیبا ترین فیلمی  بود که از رضا میرکریمی دیده ام . اخراجی ها سه  یک استفراغ پروپاگاند سیاسی بیش نبود که نه بر ضد مخالف عمل میکند و نه باعث ستایش موافقان میشود  و به عبارتی دیگر یک فرصت سوزی سینمایی دیگری  برای جناح حاکم به حساب میآید . و در نهایت آلزایمر هم فیلمی بهتر از ساخته ی قبلی کارگردان  آن یعنی قائده بازی بود که با وجود مخالفتم با پیام اصلی فیلم ساختار آن را کاملا ایرانی و جستجو گر دیدم.

 

پی نوشت  دو: یاد داشت های بالا قرار بود در مطبوعه ای چاپ شود اما متاسفانه برای دو مجله دیر بود چون زیر چاپ بودند و روزنامه ای هم به علت مخالفتش با نگاه انتقادی مطالبم از چاپ آن سر باز زد 

 

       

 

 


 
comment نظرات ()
 
سرم درد میکند
نویسنده : علیرضا - ساعت ٩:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٩/٢۳
 

سرم در میکند

کسی میاید

که

سرم را به آغوش پستانهایش میگیرد

 

زنی از جنس ماه

زنی به رنگ شب

میاید

و مرا به به عمق شب تنشْ  گم میکند


 
comment نظرات ()
 
ماه سفید
نویسنده : علیرضا - ساعت ۳:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٩/٢٢
 

آن ماه سفیدی

                              که صبحگاه بر آسمان دیدی

کره ای کهکشانی

                        نبود

هاله ی ابر سفیدی بود

                               که هیچ تندبادی

یارای کندنش را

                             نداشت


 
comment نظرات ()
 
خوابی تا انتهای صبح آدینه
نویسنده : علیرضا - ساعت ۱:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٦/٢٧
 

 

 

 

مست نگاه تو شدن

مسخ لبان تو شدن

 

بالا رفتن ها و پایین رفتن ها

گاز زدن ها

قورت دادن ها

 

شیرجه در اندام کهربائی

                           خنج انداختن نوک ناخن

 

جاری شدن خون سفید

                         از شقیقه تا نوک انگشت

آتش گرفتن رخت خواب

                               خاموش شدن با عرق روی شیشه

گوارای یک لیوان آب سرد

                            و خوابی تا انتهای صبح آدینه

 

 

پی نوشت : این روز ها ساده ترین راه ارتباط با با بلاگستان همین شعر بافی ها شده است . باشد که روز از شعر بافی و درد دل به خلوص واژه و کلام برسیم و شاعر به معنای تمام کلمه شویم .

 


 
comment نظرات ()